من آمده ام شاعر چشمان تو باشم
جانان منی کاش کمی جان تو باشم
با این همه آزار که از عشق تو دیدم
میشد شبی ایکاش که مهمان تو باشم
عمریست که بر باور و آیین و یقینم
کافر شده ام تا که مسلمان تو باشم
با میل خودم آمده ام تا به قیامت...
در بندِ تو در گوشه ی زندانِ تو باشم
فرمان بده تا جان بدهم بر سر پیمان
من آمده ام تا که به فرمان تو باشم
همپای قدم های تو در صبح بهاری
از چشم فلک نم نم باران تو باشم
از لطف تو دیوانه ترین شاعر شهرم
عاشق شده ام بیسر وسامان تو باشم
اینجا نه برایِ دلِ خود آمده ام من...
من آمده ام شاعر چشمان تو باشم
برچسبها: شیواصالحی , اشعارشیواصالحی , دکلمه های شیواصالحی , وبسایت رسمی شیوا صالحی
تاريخ : جمعه ۱۳ خرداد ۱۴۰۱ | | نويسنده : شیوا صالحی |
